تبليغاتX
قيطاووس نامه

قيطاووس نامه

دردنامه

هشدار سرد

خانه بر باد فنا گفتم مكن
تكيه بر عهد صبا گفتم مكن
گوش بر نا آشنا گفتم مكن
نام او از آن شدست اندر دهان
كز دهانش فتنه‌ها، گفتم مكن
چون بكردي افره پادش بدار
چون برفتي در بيابان تاب دار
تاب اگر نبود ز نامت عار دار
پاد اگر نبود ز ننگت خوار دار
چون بديدي ليلي اي مجنون مشو
چون بچيدي غنچه‌اي افسون مشو
چون دو چشمت خسرواني ني بود
لاجرم چون تيشه بر فرهاد بار
آن بگفتم، زين و زان خسته شدم
جان بگفتم، سابقم را ياد دار
چون بيامد مهر او اندر دلم
نيستي جز قامتش اندر تيم
نام او نامي دلداران بود
سير او اطوار غزالان بود
جز غزل ديدي كه شيري پي جود
كي شغال اندر پي آهو رود
گفتم و زين گفت من آتش فتاد
چون زبان كودكيمان ياد داد
قد، الف- ب، بوم جان -ج، جان او
د، دل و ها، هاي او اي واي او اي واي او
آتش دل بهر ديگر باد ده
زلف خود اندر بر وي باد ده
من نيم در خورد تو والامقام
عاشق دل مرده چون باشد به كام
كام خود از آن جوانان بازگير
چون مجوسان ارض خود پس باز گير
من زمين خشك و بي آب و علف
در درونش نطفه يك عشق سرد
تو بهاران و سبو پر از مي ات
كي بهاران تكيه بر آذر بكرد

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 14:30  توسط قيطاس  | 

ابر تيره

ابر تيره، سرد و غمگين، با نگاهي پر ز حسرت، بر فراز خاك اين شهر غمين

در گذر است

گفت نجواكنان پرسشي تكراري

 اما بس عجيب، در گوش باد:

 راستي اينجا چه كسي در گذر است؟

كز گذارش همه ي سرو و چمن در خبر است؟

باد اما، اين رسول سوگ و باران

گفت: نيكبختي، تدبير دست اندر دست هم در گذرند.

مي‌روند از پي ماواي دگر،                            جاي دگر كه نباشد آنجا، يك دل اندهگين، از غم نان و زمان

 كه نباشد آنجا ديواري،               به بلنداي سكوت              به ميان پوچي خامي سخني كز سر كبر

رمل و اسطرلاب خود در زيج بخت من اندازد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 12:30  توسط قيطاس  | 

بهار

زیباتر از خیال            جاریتر از زلال آب جویبار        خندانتر از شعله رقصان آتشی   ای چهره طره دار                 دیوانه دل، یار گل عذار 

در حسرت شب تنهایی منی        چون بوسه سیگار بر لبم اوفتد    گویی که نوش جان  تو     نوش منست

شب ها و روزها  بگذشت و دل بمرد         در آرزوی دیدن تو در سحرگهی

کان مژده شادی رسد به آسمان               یاران رفته بیایند دورمان

جامی کز غم دل پر شود، کنیم                اندر پیاله ها، وانگه به هم زنیم

بشکست شیشه می در شبی و جان       آزاد شد ز غم نان و خان و مان

آمد بهار، آن آتشین عذار                          پرده فکند ز رخ و شد به کوهسار

بالا رفت جان ما تا سوی قله ها                 بگسست بند گران از پای ناله ها        

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 2:57  توسط قيطاس  | 

طرفه نگار

ای طرفه نگارم           بیمار و نزارم         غم گشته دچارم          آواره دیارم

نقش تو به دیوار         دیوار شد آوار         نام تو رهایــــی           کفر تو خدایی

ای طوطی اسرار        نقش در و دیوار      ای کیش تو عیار          رد کن ز حصارم

ای نور شبستان         دیباچه ی بستان    تا جان به کمندست     بر کن شب تارم

ای نغمه ی زندان        آوازه ی رندان        چون تیر سواران          بشکن تو حصارم

تدبیر ز تو  بود            رامان و خرامان       گوهر زتو برده است     جوهر ز تباران

ای طرفه نگارم           تو هستی انسان    تا هست صبایی         بگذر تو از ایران

از غرب روانـی           از شرق رمانـی       دانــم که ندانـی         تـو راه به ایران

ای طرفه نگارم          ماتم به دیــارم        از دست بشد دل        زین کن تو سوارم

آیا تو غزالــــی           کز ما به رمانی       آیا تو قصیـــدی           کز ما به فغانـی

باران به کویری           بلبل به گلستان     هم قاتل حرمانی        هم عیسی جانی

ای طرفه نگارم          شب گشته دچارم    تا جان به کمندست    بر کن شب تارم

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 21:22  توسط قيطاس  | 

داستانک «جمعه»

زن و شوهر جوان در اتاق نشیمن روی دو مبل روبروی هم در کنار شومینه نشسته بودند. در سمت راست اونها پنجره ای با پرده زرد رنگ چرکی دیده میشد.صدای نفسهای بریده آتش تنها کلامی بود که رد و بدل میشد.

مرد در حالی که به شعله ها خیره شده بود با دستاش داشت میشمرد.

زن-چرا امروز سر کار نرفتی؟

مرد-مگه باید میرفتم؟

زن-چرا که نه؟ خوب مگه امروز پنجشنبه نیست؟ میخواستم با چند تا از دوستای دانشگاه برم خرید. خونه موندی برنامه مارو بهم زدی!

مرد-من فکر میکردم جمعه است. خوب اشکالی نداره با هم بریم خرید.

زن- نه حوصله ندارم. برم اتاق تو رو مرتب کنم.

در اتاق تاریک که درش درست روبروی شومینه بود یک میز تحریر چوبی زمخت و قدیمی و یک کتابخونه دیده میشد. روی میز چند تا کتاب و پرونده به طرز عجیبی ناپایدار و بینظم روی هم چیده شده بود.

زن-نمیخوای یه سر و سامونی به وضع اتاقت بدی؟ تو که امروز رو تعطیل کردی!

مرد-مگه دیروز اینکارو نکردم؟مرتب شده ببین.

زن-دیروز؟ تو که دیروز تا دیروقت سر کار بودی؟

مرد-نه دیروز که رفته بودی خرید همه جارو مرتب کردم.

زن- من که دیروز نرفتم.دیروز سر کار بودم. یه هفته پیش بود.

مرد- نمیدونم.به کلی گیج شدم. امروز چند شنبه است؟انگار جمعه لعنتی همین دیروز بود.

زن-من از کجا باید بدونم. تو منو گیج کردی با کارات.اصلا ولش کن.اتاقت که مرتبه. خودت که میگی مرتبه! پاشو بریم سینما. لااقل یه فیلم ببینیم دلمون وا شه. امروز باید فیلم خوبی داشته باشه. معمولا بهترین فیلما رو واسه جمعه میذارن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 11:29  توسط قيطاس  | 

سادگی

ساده دل بودم آری

و ساده دلم بر عشق تو بسته بودم

خام بودم و ندانستم که تاتار عشق کشور گشای سیری ناپذیری است

ساده دل بودم

و از اوهام جهان بیخبر

ساده زیستن راز آن سلسله منقرض بود

که حلاج وار به جرم دلدادگی مرده بود
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 0:29  توسط قيطاس  | 

مسلخ تاریخ

شهر شیراز خالی از عشاق شد

آن می ناب در شیراز نایاب شد

سراغش را باید از ملبورن و پاریس گرفت

آن جمع پریشان خاطر به جای شاهچراغ

به تخت جم و آرامگاه تو آمده بودند

با سبدی از بشقابها و با بچه ای در بغل

تا حضور روحانی یابند در کنار تو

آری ابتذال لباس تجدد پوشیده

به حافظیه خوش آمدید با صف طولانی بلیت

به تخت جم خوش آمدید به نقش رستم بدون راهنما بدون بیان گاهشماری بنای مکعبی

که پلکانش را ناآگاهان شکسته اند

شهر شیراز خالی از عشاق بود و پر از ایرانگرد و خالی از جهانگرد

باغ دلگشا به مناسبت ایام سوک تعطیل

و تخت جم پر رونق از حضور کسانی که جای دیگری برای تفرج نداشتند

چه دلگیر بود شهر نظم پارسی

چه بی جا بود مهمانخانه هایش

نه به حافظیه پا گذاشتم نه در سعدیه نه در تخت

که پایم میان پاهای تفرج  کنندگان همپا نداشت

آمده بودند که فقط از پشت تیوری سلاطین دنیا پرست نظرگاه اجدادم را تیوریزه کنند بناهای جاویدشان را که شکوه باستانیم بود را از افسون و آه یا از لعن و نفرین بیاکنند.

و من تنها به ذکر تاریخچه ای قناعت کردم از گاهشماری جلالی

چرا دروغین شدیم چرا ترسان شدیم چرا به مذهب ترسایان سر فرود آوردیم به کدام عشق؟

دختر زناربند در میان نبود شمشیر تازی بود و آغوش باز ما

پیام پیر توس را که شنید و به جان دریافت؟

کسی هست بگوید چرا حافظیه و سعدیه را در عهد پهلوی بازسازی کردند؟

کسی هست بگوید چرا صفی الدین خانقاهی به بزرگی ایران ساخت؟

چرا دشمن شدیم به همدیگر و دوستان  معدود غربزده نام گرفتند؟

آیا طریقت ایشان که راستی بود و تدبیر غربی بود و یا دیر زمانی در این ملک رسم زندگی بود؟

قناتهای فراوانمان سد راه تونلهای رسالت و توحید می شود یا به عکس؟

چرا فضل الله و ستارخان همزمان در تهران هستند و نامی از دهخدا و ملک المتکلمین و صور اسرافیل نیست.

چرا نامی از  آیت الله بروجردی نیست و نواب هست؟

چرا؟ چرا؟ چرا؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 2:1  توسط قيطاس  | 

چرخان فراری

صفای سادگی با هم شدن را دیرپایی است

اگر دل را همین امشب بگویم رو

 رود زودی لباس عزم پوشد

و با دستان بازیگر کشد رسمی مدور گرد خود

چه عاشق بود این دل برای هر سفر

آری

چه عازم بود و نو پا بود

چه سنگینم بزیر قفل اوراق کهن دفتر

چه سنگینم

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 6:31  توسط قيطاس  | 

دل دردو

تو بيا شادي كنيم بر دردها زخمها چركينه ها

تو بيا گريه كنيم بر سالها بر كوهها آيينه‌ها

آن برفت و اين فرو ريخت، آن دگر نيز بشكست

جز دل غم پرورت داري مگر آيينه‌اي؟

پس بيارش ده به من تا بر درم

تا درون نازكش را من به چنگم آورم

تا ببينم چيستش مغز و درون

كز درون دخمه اي تا عرش كوه

در دمي ميپرد و سر ميزند

چيست اين دل سراي اشك و غم

كيست اين دل چو دزدان حرم

او چه سودا دارد و در چه غم است؟

من ندانم اين هميدانم كه حرف گفته را هم او زند

او بپيچد عقل و حس، او ببافد فلسفه، او بسازد توطئه

تا زورق قلعي خود را در درون آب حسرت افكند

                   چيست اين دل؟ صد نوا، صد صدا، دهليزها


                                                   
كيست اين دل من ندانم؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 10:7  توسط قيطاس  | 

خيال پايان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 10:58  توسط قيطاس  | 

آرزوهاي ابري

دست شاخه رو به بالا       من پي نور مي گشتم

پاي ريشه در زمينم          تشنه آب لب گردم

من از پاكان اين بومم        چو دلگرمي نمي بينم

چو بهمن سرد سردم        چو باران خيس شرمم

به دنبال سرابي گنگ        سردابي تاريك و لغزان

دوان، پرسان زاين در         رو به آن در، خسته و

نوميد و لب تشنه، چو       خاري در، بيابان باد ولگردم


هراسانم ز بيدادت اي مرد    اي صاحب، ذليل و قليل و عليل

ز گمراهيت و افسونت         از انبوه تبرداران تر دامن

به جان دوستان كردند و خواهند     نيش بد زخم به دندان بن رسيده

من نخواهم  آرزويي از پي اين روزها،

روزگارانم كه با دست پلشت يك مگس اندر عسل باشد

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 12:0  توسط قيطاس  | 

حلاج

پرده ها از نسیم روز تازه نفس، تاب می خورَد

و دلم تاب نیاورد این شدن را

سالهاست که از اینگونه کنجکاو نبوده ام

چون کودکی در زیر درختان سنجد

نم آرزوی دانایی را

بوی بد روزه ات . . .  کشان کشان

تا تعفن خاطره می برَدَم

حلاج گرگ شده ام

و جز یادم زندگی تباهی واژه ها بود

بیستم اردیبهشت هشتاد و هفت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 1:4  توسط قيطاس  | 

جراحت

جراحت آن بود که در پای آهوی دشت نشست در حالیکه گرگ در تعاقب بود و سنگهای تیز در پیش.

آن بود که در قلب همراه نشست تا نشیند از پای و آن لحظه بود که عکس تو در تاقچه حجره تنگ من گرد انزوا گرفت.

آن بود که صبحگاه با کرختی از خواب خوشی برخیزم و تو در پیرامونم نباشی.

آن بود که گروه کوچک دوستان پراکنده شد و هیچکس را سر خود نبود و خودخواهی لباس تقوا پوشید.

آن بود که کاجی به دیگری تکیه داد و دیگری هم قطع شد تا وابستگی قاتل هر دو باشد.

آن بود که نوازش بهانه رام کردن اسب چموش روحم شود.

من وحشی ام من رام شدنی نیستم من یار خواستم نه سربار.

من همساز خواستم نه همسان.

چرا دوباره گمراه شدم؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 6:4  توسط قيطاس  | 

دلواپسي

مي‌روم در راهي كه باديه وار، باد در گوش آسمان مي‌خواند

ستاره‌ها پشت سرم، نگاه تو برابرم

مي‌ايستم، دستي به كمر از بي‌همتي زمان، كه اين چنين عبوس مي‌گذرد

دقايقي گذشت و من از سر خود بيخبرم

سايه‌ام آنقدر دراز شد كه سرم را نمي‌بينم آخ سرم پنج‌شنبه است مگر

نالة شبگير شبم، نيست مهي در سپهرم

هميشه فرا پشت منتظر ندايي بودم كه بخواهد نروم، بمانم

رفتي و افسانه شدي، همچو هما در نظرم

من نخواستم رفتني كه خود نخواهم، آمدني كه خود نايم

دور شدي از من و من تا نگرم، مي‌نگرم

اما تا آب را در باده بريزم، باديه را باد برده و داس بچگي به گندم نرسيده

در زير درخت سنجد، بزرگي‌ام را تمام مي‌كردم و به خانه‌اي برمي‌گشتم كه جز به صداي گريه كسي يادم نبود

چه خوب بود من فراموششان بودم و در ميانشان، بي هيچ زحمتي

تنها شيشة شيرم بود كه رنج‌آور بود

آه اي كاش گرسنه نمي‌شدم و گرسنگي نبود

روزها گذشت تا فهميدم چه آرزوي بزرگي است!

اي كاش دلواپسي مادرم نبود 

گهگاه به ياد پدر مي‌انداخت من هستم در ميانشان

اي كاش دل نبود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 16:52  توسط قيطاس  | 

چين دامن

ساده گفتيم سلام،  ساقي، سلامت

تا سين ساق پايمان سوزآور شد

زار ناليديم زايش، زوزه، زن

زنداني زياده خواهيها شديم

شانه شكستيم در زير شولاي شب شعار

شايد شادي به شعرمان شاخي بزند

رو گرفتيم از رياكار رند رباني

راحت و رايحه و ريحان را در گلدان ريختيم

غش كرديم غوطه خورديم غرق شديم

و  غلام همت آن شديم كه زير چرخ كبود....

سلام من آمدم دير آمدم ميدانم

از مرز رد شو سرباز تا آزادي تنها چند بوته

چند سنگ كوچك فاصله است

ياد بوي نان تازه در خانه و دامني كه چين مي‌خورد

چين پرچين باغ، خار زرد

هميشه بين خار سيم و دامن غرشي است

به پشت سرت نگاه نكن

سلام    آمده‌ام كه براي هميشه بمانم

افقي جهان وارونه را ديدن!

سواران ايستاده مي ميرند؟

سلام  آمده‌ام كه همينجا بميرم با تو

ترس زاده شدن بود و دشواري

غلبه بود و غليان

غوره بودم و شيرين نديده سركه شدم

غاز وحشي در لجن لانه كرد

و مرغ باران به كوير گريخت

به كوير گريخت.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 11:38  توسط قيطاس  | 

حافظه تاريخي

براي من كه يادم نيست ايام پدر جدم

براي من كه روز و شب صداي چرخ چاه است   و   

دگر گشت زمان را عمر كوتاه خودم دانم

فراياد است هر روز و شبم   آري . . . و

كافي نيست دانايي حتا شايد

خوب هم نيست بينايي

فرايادم شده هر خاطره زينسان به هر روزم

همي بينم غم و ماتم كه تكراري بر پدر جد و پدر آمد

تو گفتي حسن برگير و بده بر باد،

 غم درك فلك بيدادگر را

تا شايد نبيني غم ز دانايي

فراموشت شود اين غم بياسايي

همه من هر چه دارم خوب يا بد

زشت يا زيبا همه فكر و سر و دست و پا

شكيبايي، توانايي و تدبيرم به وقت رزم

و شادي ديدن مردم به وقت بزم ايشانم

همه از فر دانايي است، همه نور است و زيبايي

اگر دردي بيامد از سر فهم جهان بايد كه گردن داد

و انديشيد چون بايد رست از دامش

نه چون موشان به سوراخ فراموشي جستن

و گفتن كه دانايي حسن است و فراموشي نعمت.

 

با عرض شرمندگي از محضر دوست عزيزم ، قصدم فقط يك درد دل بود و جوابي بر آن پندي كه ميدانم از درون به آن معتقد نيستي و فقط از سر غمخواري بيان كردي.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 11:52  توسط قيطاس  | 

باغ سوخته

گوسفند رمه ام آیا شناسانی مرا؟

باغ ویران از کویرم آیا نگاهم میکنی؟

مرغ بریده نفس، اندر قفس، پر کنده ام

لیوه می خوانی مرا دانم چرا دیوانه ام

تو هراسان از غم بیحاصلی کوچان شدی

هیچ نکردی فکر ما دانی چرا دانی چرا؟

در زمان بیزمانی در زمین سوخته

هر کسی درد دلی دارد و باغی سوخته

آب اشک اندر دهان آتش افکندن چه سود؟

سیل غم بر ماتم افشاندن چه سود؟

تو بیا شادی کنیم یک دم رها از کینه ها

تو بیا تا باغ آبادی کنیم یکسان رها از دزدها

جان من از برایت هدیه ای بی ارزش است

من تمام بوسه ها را بر رخ تو میزنم

تو شنیدی آن سخن، گفتا که شادی ماتم است

تو شنیدی گفت نوروز هم خود ماتم است

ماتم بی همرهی بی یاوری بی باوری

از غم رشک و حسد بر نیمه آن ماه نو

بس زگفت و بس ز کردار کژی من دیده ام

دیگرم نوروز را باور بر بیحاصلی است

پس تو آیا یاورم داری گل و آیینه ای

تا کنم هر روز را نوروز خود با چون تویی؟

زانوان خسته ات از گردش این کوچه هاست

دست من یارای تو اندر تمام لحظه هاست

با درود و هلهله، با شراب و ولوله

بازآ شبی در بزم من ای شب نورد غم بدوش

دوش تا دوش هم، دست اندر دست هم

تازیم بر خرگاه دزدان سفیه تن فروش

آیا تو بر من مایلی، ای کولی خانه بدوش؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 19:17  توسط قيطاس  | 

هانا

آمیغ، پشت ابر مژگانت در خون نشست

تو ننشستی و میخ فریب که همزاد پایت بود

سختی عصر جمعه را در روی پایت حک کرد

چه ساده بود آری چه بی اندازه بود خیل حضورت

و امید خسته که در گلویم به خاری تکیه داده بود

بهای خون خرید و فریاد برکشید

هنا کرد مرا و هانا تو را نیز

تا از بغض گلویم گریه کرده باشم

 چون میغ سیاه فریب در خون افق وضو می ساخت

و به شهادت حضور استوارت خواهش وار در پایت افتاد

تا میخ تابوت رهاییت را گسیخته نبیند

تو کشته بت خویش گشتی و کسی قبل از آن هنایت کرد

مهر آمیغ جان گرفت و سحر فریاد برآمد

نسیم خواب آلود ثناگویانت در تند باد هنایت

آیا ماندن توانست؟ و به چه بهایی تواند سحر از شب تیره ما بدزدد

چه دزدان ناشی ای به کاهدان خانه مان زدند دیشب

جز صدای سگها و غبار کاه و جانی در مرز ویرانی چه در بردند

هانا بمان تا پاک از این آلایش ایمن بمانی

بمان و به بلبلان بگو سلام

بگو سلام

 

                                                                                                            

هانا: اسم               هنا کردن: صداکردن                   هنا: حرف منادا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 9:15  توسط قيطاس  | 

سلام (ادامه)

سلام بر خرسهاي قطبي شاد
سلام بر بهشت موعود بس آباد
بر كاجها و مهتابها در روز قطبي
بر كلبه ها و هيزمها در شب قطبي
سلام بر غربت شادت
سلام بر بيگانه ها و بيگانگي
سلام بر شعر خوش جاودانگي
سلام بر افقهاي دور نگاهت تا سحرگاه درددلهاي شبانه غمگين پر ترنم
سلام بر جوانه هاي چمن مصنوعي سبز آزادي!

ه ه ه ه
سلام بر مرگ عزيزان در غربت
 و خودكشي هم پيالگان وطني در محنت
سلام بر تو كه پريدي
سلام بر گنجشگكاني كه شاد در توهم آشيانه اي آباد و آزاد ماندند
سلام
سلام

سلام

 

ادامه از داریوش از سوئد

سلام بر حکیمان دردنویس

سلام بر گنجشکان آزاد

سلام بر عزیزان جانپاک

سلام بر همپیالگان زهرنوش

سلام بر جوانه های پرپر

سلام بر سرزمین مهر

سلام . . . . سلام

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 9:10  توسط قيطاس  | 

سلام

سلام                  سلام

اي واژگان به تاخت در رويد

سلام مرغك ميناي من

سلام                چه سنگين ميروي!

چه سرد و چه ناهشيار مرغك غمگين باغ ترانه ها

وقتي تو ميخواني چشمها را مي بندي

دنيا را از نظر پنهان مي كني

و من در سايه بلوطها و كاجها                آرام و ساكت رو به آسمان

خوب ميدانم كه حجم صداي زيبايت تا كجا را در خواهد نورديد

خوب ميدانم كه تو در بند صدايت نيستي

و                 اگر بداني كه چقدر من اين صدا را خوش مي دارم

چهره پنهان ميكني

مرغك زيبايم بگو در هر بال زدني چند آرزو نهفته است وقتي تن به صياد تسليم ميكني؟

ميدانم پاسخ را ميداني

بگو چگونه سر به سايه شب ميگذاري؟

 و آرزو ميكني كاش دريا را نديده بودي

دريا در شبهاي مهتابي چه تلالوئي دارد؟

چگونه هم پرواز خود را در انعكاس نور مي يابي؟

بگو سلام                             به من بگو سلام

كه راز هر دردي از سلام نطفه مي بندد

سلام اي هم پرواز تا روزهاي بلند آبي لخت صداقت

تو در آستانه آسمان  به دنبال كدام افق روان شده اي؟

بگو سلام                   بگو سلام

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 12:34  توسط قيطاس  | 

گلهایت

بوی گلهای نیم جان گلدانت در اتاق تنهاییهایم پیچیده و مشام را تازه میکند.هر روز در فکر ساختنم. ساحتن جهانی شادتر.جهان زیبایی که در آن از لبه تیز شمشیرها تنها برای درخشندگی است.آه عصر شبانان گذشته است و گله رمیده منتظر گرگ گرسنه ای است که هر روز غروب بر بالای تخته سنگ آسیاب، آسیاب آبی که دیگر آبی نیست بگرداندش زوزه سر میدهد.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:27  توسط قيطاس  | 

پژاری

و من بی نهایت تنها                                  عقاب غمگین دشت هرزگی

رو به مرگ و پشت به زندگی                     پنجه در پنجه یأس و هراس و خستگی

نگران بی آبی کویر ایمان و تشنگی            و بیکران در پی سرود خوش مردگی

در غم دستهایت که ترکهاش با گذشت هر روز زندگی

یادآورد دوری ام است از غبار زندگی

یادت هست که آنروز گفتی           بی هدف مثل سیل به کجا روانی؟

آری روان بودم و روان پاک شدم از آب زندگی

اگر که رنگها نفریبد امروز روز اول رنگین کمان دور دستهاست

میخواستم به آنجا برسم

و سردردهای پنجشنبه موعود و صدای زوزه سگها

از پشت سر کسی گفت برارم پژار نینمت؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 20:45  توسط قيطاس  | 

دریغ

دریغا خزان رفت و دی آمد ز پس                           پس دی فرو شد بهاران به دشت

ز گشتــــار ایام دل شد ملــــول                            نمانده وفا و صفـــا در این فصـــول

روزهای پایانی سال با شتابی هر چه بیشتر میگذرد و من که برنامه فشرده ای دارم: سفر به

شهرستان،تکمیل کارها و حضور در شرکت در روز هشتم، مانده ام چه کنم. دوستان زیادی هستند که بر

 من منت گذارده و دعوتی کرده اند که من بسی شرمنده شدم. امسال بر خلاف سالهای پیش تا پانزده

فروردین تعطیل نیستم و ناگزیر مسافرت به رشت،کاشان و دره شهر را از دست خواهم داد.بچه ها هم که

 اکثرا درگیر آزمون دکترا بوده اند را ندیدم و با این اوصاف عید هم نمیتوانم آنها را ببینم(سیر دل). چه کنم؟

 عمر کوتاهه و دریغ بسیار.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 1:34  توسط قيطاس  | 

تاب مستوری

می گویند ظرفیت انتقاد در جوامع پیشزفته بالاست. من که در چنین جامعه ای زندگی نمیکنم شاید روا نباشد قضاوت جزمی کنم اما این مساله چند روز پیش در شرکت زمانی که من به دلیل کمردرد مرخصی بودم بروز کرد. تعدادی از پرسنل در طوماری خواستار رسیدگی به مسائل خود شده بودند ( البته این عزیزان کم تجربه هستند). حال فکر میکنید عکس العمل شرکت چه بود؟

اخراج کسانی که گمان میرفت سرکرده هستند و نیز بازدهی کاری کمتری داشتند. اتفاقا متاسفانه دو نفر از آنان همکاران من بودند. هر چه که من و دوستان دیگر مذاکره کردیم پاسخی جز اخراج نشنیدیم.

با خود فکر کردم چگونه ما که در محافل خصوصی خود دموکراسی را میستاییم، در محافل عینی و عمومی خود حتا اجازه بروز اولین نشانه آن یعنی پرسش و پاسخ را نمیدهیم.  دوستی گفت از این پس تنها از فاشیسم دفاع میکنم چون مدعیان دموکراسی دروغگویند اما مدعیان فاشیسم و سنت گرایی لااقل به همدیگر و خودشان کمتر دروغ میگویند. به هر حال این نظر هم از روی تجربه و هم قابل احترام است. شاید این هم تجربه دردناکی از پرسشگری برای اخراجیها باشد و آنها دیگر دست به این اعمال خودسرانه نزنند! جامعه ما و ساختارهای ما بهم تنیده اند و به قول ننه ام همه چی ما بهم می آد!

با هر کلکی که بخواهیم جلوی بروز این واپسگرایی را بگیریم بالاخره درز خواهد کرد و به قول بزرگان:
پریرو تاب مستوری ندارد    چو در بندی سر از روزن برآرد

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 23:0  توسط قيطاس  | 

روزگارنامه

چند روزیست کمر درد سختی سری به من زده و امروز دکتر رفتم. طبیعتا هیچ فایده نداشت جز اینکه دو ساعت در شلوغی و عذاب نبودن یک جای نشستن بودم. تو گفتی باید بروی و دیگران عزیزی هم بودند و من به احترام شما رفتم. خودش خوب میشه. چاره نداره وقتی ببینه من دست برنمیدارم و استراحت تو کارم نیست.

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 17:40  توسط قيطاس  | 

کویر تاریک

امروز دهم اسفند است و من چند روزی است که خانه نشین تو شده ام ای درد.دردی که پاهایم را از تحرک واداشته و همچنان به در میکوبد.

دوستی پرسیده حال و هوای بلاگم چرا تاریک است؟ نمیدانم جواب چیست؟شاید تو هم اگر شبها را به انتظار گذرانده باشی ارج تاریکی بیشتر بنهی زیرا که نور را یادآورد است. شاید قانع نشوی اما چه میشود کرد اگر ابرهای تیره از بالای کوه سرازیر شدند باد سوزان خروشان آمد و صبح مصفایم را با خود برد. سوارانی دشنه در دست نقاب بر رخ آفتاب کشیدند و آرامش کوچه باغ کودکی را با خیال تنگ تصرف به دشت توفان نشاندند باری چه میشود کرد؟

قناعت توانگری نیست توانگر نمایی است و من آموخته ام که کویر ساکت برهنه به از بیشه با درختان و چند روباه است.

فریب نمیدهد عابر خسته را و اگر نیابد درختی هر جا که بخواهد میتواند بیارامد.

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 17:35  توسط قيطاس  | 

تابوت

تا بود تاب آورد

تا باران بیاید چکمه قرمزم را میپوشم

تا بودن تو گریه نمیکنم

تا بوته آزمایش تهی شود از حال خواهم رفت

روز ،

دویدن تا چهارشنبه رویایی که متاسفانه فقط یک هفتم تاریخ است

شب تا پنجشنبه صبح شب زنده دار

و آواز رودی و سوز نیی

هفته های زمستان خواب کهنه تا تابوت

به امید بهار برخاستن

و نوشانوش جمع یاران خودکشته

خاطرات ازدحام کوچه های بازار دل دردون

گرگهای طمع زیرک با چشمهای تنها

و سحر ماه که دیوانه را تاب تابوت نیست

تو میگویی سحر شد بیدارم کن به طراوت

سکوت بغض سنگین غمخواری

آخرین میخ روز جمعه ساعت چهار و بیست و سه دقیقه بر تابوت کوبیده شد. 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 23:7  توسط قيطاس  | 

دلتنگی

هوا سرد و دلم لبريز غم شد

کمر از درد هجرانش چه خم شد

دلم سنگي شده در ماتمستان

نه خانه نه گلستان و نه بستان

دل رفت به سوي نابودي اينسان

در سرسراش جغد برنشست و زين سان

گفتندم تو ز بيمهري نماني به پور انسان

مغز آکنده از دوري دل شد و با آه گفت

کو مردي و زني و کودکي و انسان!

وهم دل و وهن دل آهنينان                  دانم که کشته دلم

اف بر من و بر اين دل

اميد که سرابي بود تشنه از فراز آَشيانه عقاب رفت

در جلگه تکرار اسير شد و آزادي در مسلخ

اف بر من و اين دل . . .

زان سواران کسي هست

کسي خواهد آمد

کسي خواهد نوايي برآرد

کسي هست و کسي بود در چرخه بود و نبود

بگويد با من افسرده دل چه دردست؟

بگويد با جهان رفته از دست

بگويد دلتنگي کجا رفت؟

بگويد نغمه چنگي چرا رفت؟

بگويد سخن را چرا سستي پديدست؟

بگويد پايان شب سيه سپيد است؟

به گمانم عصاها همه شکسته است

گاو هندو درچرت و اسب تازي به خوابي سنگين رفته است

و مرگ آنقدر دور است که مرا دسترس نيست

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 0:18  توسط قيطاس  | 

مارتادلا

تنها موسیقی است که رمز ناگشوده مانده و همین ناگشودگی سبب دلربایی است. در آناتی که زندگی زندانیست مرا با ترانه ای، سوز دلی، زخمه ای یا آوایی گذر میکنم از شهر بیحوصلگی. میپرم آری از شوق به هوا میپرم. از غم جدا میشوم و به این درک خالی می رسم که سالهاست که مرده ام.

سالها وقتم را با فلسفه و روانشناسی موجودی ناشناختنی گذراندم و اکنون در نیمه راه مانده ام.پی خودم میگردم. خوب میدانم که اینجا دلم تنگ است، تنگ کسی. . .

خودم کجاست؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 3:35  توسط قيطاس  | 

آغاز دیباچه

من امروز با یکی از دریچه های جدید زندگی در مدرن آباد آشنا شدم: وبلاگ

سید هم اینجا مشاوره میده!

البته رایگان و بی منت.

بهر حال ممنونم از همه آنهایی که قدر حکمت من را میدانند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 3:3  توسط قيطاس  |